جویبار لحظه ها

من در آن شهر شب و رخوت و قندیل سرسبزترین خاطره را آه کشیدم..

شنبه ی تنها...

امروز برخلاف اکثر شنبه های زندگیم که پرانرژیترین روزِ کل هفته س برام ولی شنبه ی خیلی کسل کننده ای بود. نه درس خوندم. نه کارای روتین روزانه م رو انجام دادم. ساعت ها روی مبل نشستم و به فکر فرو رفتم. روی تخت دراز کشیدم و به پرتوهای نور چراغ اتاقم زل زدم. بارها و بارها موبایلمو چک کردم که ببینم اینترنتم وصل شد یا نه که هربار با نهایت قساوت جوابش منفی بود...

نه حوصله ی آهنگ گوش دادن داشتم. نه حوصله ی فیلم دیدن. نه حوصله ی زیست خوندن. نه حوصله ی نکات نوشتن. نه حوصله ی نقاشی کشیدن حتی. انگار یه چیزی کم داشتم و الان میفهمم با وجود به حداقل رسوندن استفاده م از نت و پاک کردن اینستاگرام و تلگرام ولی انگار به اینجا معتادم...