جویبار لحظه ها

من در آن شهر شب و رخوت و قندیل سرسبزترین خاطره را آه کشیدم..

روزای کشدار غمگین...

توی دلم انگار دختری با پاهای برهنه و موهای پریشونِ روی صورت زانوی غم بغل گرفته و زار زار گریه میکنه. اشک هاش اقیانوسی شدن و بس نمیکنه. کاش میتونستم براش کاری کنم...